
بوی خوش حلوا
سیزده ساله بودم که برای نخستین بار با نگاهی پرسشگرانه به خدا فکر کردم. همه چیز از یک بشقاب حلوا شروع شد.
آن زمان به اصرار پدربزرگم روزه می گرفتم. یک روز بعدازظهر، خسته و گرسنه به خانه برگشتم. ناگهان بوی خوش حلوا به مشامم رسید. دنبال بو رفتم تا اینکه پشت پرده ای چند بشقاب حلوا پیدا کردم.
هرچه با خودم کلنجار رفتم، نتوانستم مقاومت کنم. یک بشقاب برداشتم، به طبقه پایین رفتم و شروع به خوردن کردم.
فکر می کنم یکی از خوشمزه ترین حلواهایی بود که در تمام زندگی ام خورده ام.
اما هنوز شیرینی حلوا از دهانم نرفته بود که ترس و عذاب وجدان شروع شد. از کودکی داستان های ترسناکی درباره مجازات نافرمانی از خدا شنیده بودم. اینکه ممکن است آتشی از آسمان بر سر انسان ببارد یا کسی به حیوان تبدیل شود.
حسابی ترسیده بودم.
وقتی برای افطار صدایم کردند، جرئت نمی کردم از اتاق بیرون بیایم. حتی با احتیاط دستم را بیرون بردم تا اگر قرار است مجازاتی از آسمان برسد، اول دستم بسوزد.
اما هیچ اتفاقی نیفتاد.
آن شب چیزی در درونم تغییر کرد. برای نخستین بار، به آنچه درباره خدا آموخته بودم، به طور جدی شک کردم.
از ترس تا انکار
هرچه بزرگ تر می شدم، پرسش هایم بیشتر می شدند. چرا باید از خدا بترسیم؟ چرا خدایی که او را مهربان معرفی می کنند، باید این قدر سختگیر باشد؟ آیا تمام آنچه به ما آموخته اند حقیقت دارد؟
شروع کردم به مطالعه ادیان، فلسفه ها و اندیشه های مختلف. هرجا کتاب یا مطلبی پیدا می کردم که می توانست پاسخی به پرسش هایم بدهد، سراغش می رفتم.
سرانجام به جایی رسیدم که دیگر به وجود خدا باور نداشتم.
آشکارا درباره باورهایم صحبت می کردم و گاهی با تندی به اعتقادات دیگران انتقاد می کردم. تصور می کردم به آزادی فکری رسیده ام، اما رفتارم به تدریج بر روابط اجتماعی و زندگی ام تاثیر گذاشته بود.
سال ها گذشت. پس از ازدواج، مشکلات و شرایط دشوار زندگی باعث شد همراه همسرم افغانستان را ترک کنیم. ابتدا به ایران رفتیم و بعد راهی ترکیه شدیم.
در آن سال ها نگاهم به زندگی کمی تغییر کرده بود. بیشتر از هر چیز دوست داشتم به دیگران کمک کنم، به انسان ها امید بدهم و بدون توجه به قومیت، زبان یا باورهایشان با آنها رفتار انسانی داشته باشم.
نمی دانستم یکی از همین کمک های ساده قرار است مسیر زندگی ام را تغییر دهد.
هدیه ای غیرمنتظره
در ترکیه گاهی به عنوان مترجم با اداره پلیس همکاری می کردم.
یک روز بعدازظهر با من تماس گرفتند و گفتند خانواده ای برای انجام کارهایشان به مترجم نیاز دارند. قرار بود همان روز به استانبول پرواز کنند و اگر کارشان انجام نمی شد، احتمالا پروازشان را از دست می دادند.
مسیر طولانی بود و در راه باران شدیدی شروع شد. کاملا خیس شده بودم. چند بار با خودم گفتم برگرد خانه، اصلا به تو چه مربوط است؟ اما دلم نیامد و به راهم ادامه دادم.
حدود دو هفته بعد، همان مرد با من تماس گرفت و گفت برای تشکر هدیه ای دارد.
وقتی بسته را در خانه باز کردم، دیدم یک انجیل کوچک است.
راستش چندان علاقه ای نداشتم. با خودم گفتم: «گوشم از این حرف ها پر است.» کتاب را گوشه ای گذاشتم.
گاهی از روی کنجکاوی سراغش می رفتم، اما هر بار در همان باب اول انجیل متی متوقف می شدم. شجره نامه و نام های پشت سر هم چندان برایم جذاب نبود.
تا اینکه یک روز دوباره کتاب را برداشتم.
این بار ادامه دادم.
وقتی به باب پنجم انجیل متی و موعظه بالای کوه رسیدم، اتفاق عجیبی افتاد.
سخنان عیسی درباره خشم، بخشایش، روابط انسانی و انتقام عمیقا مرا تحت تاثیر قرار داد.
با خودم فکر کردم: «بدون شک گروهی از روشنفکران و جامعه شناسان مدرن این مطالب را نوشته اند.»
باورم نمی شد کسی نزدیک به دو هزار سال پیش چنین سخنانی گفته باشد.
برای نخستین بار احساس می کردم با چیزی فراتر از آموزه های معمول دینی روبه رو شده ام. سخنان عیسی مسیح ذهن و قلبم را درگیر کرده بود.
شناخت خدایی که همیشه به دنبالش بودم
آن انجیل کوچک، آغاز سفری طولانی در زندگی من شد.
به تدریج به عیسی مسیح ایمان آوردم. اما مسیر ایمانم ساده و مستقیم نبود. اشتباه کردم، مغرور شدم، شکست خوردم و حتی روزهایی رسید که او را انکار کردم.
با این حال، زمانی که احساس می کردم دیگر چیزی برای از دست دادن ندارم، دوباره امید و نجاتم را در دستان همان کسی یافتم که انکارش کرده بودم.
امروز وقتی به گذشته نگاه می کنم، می بینم چگونه عیسی در سخت ترین روزهای زندگی همراهم بود. چگونه آرام آرام زخم هایی را که سال ها با خود حمل می کردم، مرهم گذاشت.
دیگر احساس نمی کردم باید با همه در جنگ باشم، چیزی را به کسی ثابت کنم یا با انجام کارهای خوب، محبت و پذیرش دیگران را به دست بیاورم.
ترسی که سال ها با من زندگی کرده بود، کم کم جای خود را به آرامش و اعتماد داد.
امروز من با خدا زندگی می کنم.
نه اینکه دیگر اشتباه نکنم. هنوز هم اشتباه می کنم، گاهی حتی بیشتر از آنچه دوست دارم اعتراف کنم. اما تفاوت بزرگی وجود دارد.
دیگر وقتی اشتباه می کنم، از خدا فرار نمی کنم. نزد پدر آسمانی ام می روم، به اشتباهاتم اعتراف می کنم، توبه می کنم و برای بهتر شدن دعا می کنم.
خدایی که زمانی تصور می کردم منتظر است تا به خاطر خوردن یک بشقاب حلوا آتشی از آسمان بر سرم بفرستد، امروز برای من پدری مهربان است که می توانم با تمام ضعف ها و اشتباهاتم نزد او بروم.
چه سفر عجیبی بود.
از ترس به پرسشگری، از پرسشگری به انکار، از انکار به جست و جو و سرانجام به شناخت خدای زنده از طریق عیسی مسیح.
و همه چیز از بوی خوش یک بشقاب حلوا شروع شد.
Discover Their Stories
Explore the personal testimonies of Afghan Christians and discover how their journeys have led them to faith, hope, and a new life in Jesus Christ.

از ترس تا ایمان، سفر ما با عیسی مسیح
دختری افغان پس از ترک افغانستان همراه همسرش، در مسیر مهاجرت با زنی آشنا شد که برای نخستین بار از عیسی مسیح با او سخن گفت. آنچه ابتدا برایش عجیب و خنده دار بود، به پرسش هایی عمیق تبدیل شد. پیدا کردن اتفاقی یک انجیل و دعایی از دل ناامیدی، زندگی او را تغییر داد. دو سال بعد، همسر خداناباورش نیز به عیسی مسیح ایمان آورد و زندگی تازه ای را در کنار هم آغاز کردند.

بوی خوش حلوا
خاطره یک بشقاب حلوا در سیزده سالگی، آغاز پرسش های او درباره خدا بود. پرسش هایی که او را به سال ها مطالعه، تردید و سرانجام خداناباوری کشاند. اما هدیه غیرمنتظره یک انجیل در ترکیه، مسیر زندگی اش را تغییر داد. این شهادت، روایت سفری طولانی از ترس و انکار تا شناخت عیسی مسیح و تجربه محبت خدای پدر است.
.avif)
آیا صدایم را می شنوی؟
جلیل بودا پس از سال ها جست و جوی حقیقت، از بی ایمانی به شناخت عیسی مسیح رسید. او پس از گرویدن به مسیحیت، به دست طالبان زندانی و شکنجه شد. در تاریک ترین روزهای زندان، زندگی اش را به مسیح سپرد و آزادی خود را پاسخی به دعایش می داند. این شهادت، روایت ایمان، امید و قدرت بخشایش در زندگی اوست.

از کلیسای افغانستان حمایت کنید
سخاوت شما امکان فراهمسازی آموزش، منابع و ایجاد جامعهای برای ایمانداران افغان در سراسر جهان را فراهم میکند. هر هدیه، تأثیرگذار است.