
از ترس تا ایمان، سفر ما با عیسی مسیح
هیچ وقت تصور نمی کردم روزی عیسی مسیح را خداوند و نجات دهنده خودم بخوانم. من در افغانستان بزرگ شدم، جایی که شناخت چندانی از مسیحیت نداشتم. مانند بسیاری از اطرافیانم، آنچه از کودکی درباره خدا و دین شنیده بودم، باور می کردم و هرگز فکر نمی کردم روزی همه چیز تغییر کند.
وقتی همراه همسرم مجبور شدیم افغانستان را ترک کنیم، تنها امیدمان این بود که به جایی امن برسیم و زندگی بهتری بسازیم. راهی ترکیه شدیم، با چند وسیله کوچک و نگرانی های فراوان. نمی دانستیم چه آینده ای در انتظارمان است.
در همان مسیر دشوار، با زنی آشنا شدم که برای نخستین بار درباره عیسی مسیح با من صحبت کرد.
می گفت عیسی مرا دوست دارد، برای گناهان ما جان داده و از طریق او می توانیم خدا را به عنوان پدری مهربان بشناسیم.
خنده ام گرفت.
یادم هست از او پرسیدم: «چطور باور می کنی خدا انسان شده باشد؟ اصلا کسی که روی صلیب مرده، چطور می تواند دیگران را نجات بدهد؟»
اما او نه عصبانی شد و نه با من بحث کرد. فقط لبخند زد و با حوصله به پرسش هایم پاسخ داد.
آن زمان فکر می کردم باورهای عجیبی دارد. اما چیزی در شیوه صحبت کردنش بود که از ذهنم بیرون نمی رفت. آرامشی داشت که برایم قابل فهم نبود.
حتی بعد از جدا شدن از او، حرف هایش را به یاد می آوردم. دوست نداشتم اعتراف کنم، اما دلم می خواست بیشتر از او شنیده باشم.
کتابی که دنبالش نبودم
بعد از رسیدن به ترکیه، زندگی چندان آسان نبود. باید خودمان را با کشوری تازه، زبانی متفاوت و آینده ای نامعلوم سازگار می کردیم.
همسرم به خدا باور نداشت. به فلسفه، تاریخ و ادیان علاقه زیادی داشت، اما بیشتر از نگاه شناخت و مطالعه به این موضوعات نزدیک می شد، نه ایمان. خانه ما پر از کتاب هایی درباره باورها و اندیشه های مختلف بود.
یک روز بعدازظهر، وقتی کتاب هایش را مرتب می کردم، چشمم به یک انجیل کوچک افتاد.
تعجب کردم. تا آن روز ندیده بودم آن را بخواند.
از روی کنجکاوی بازش کردم. ابتدا بسیاری از مطالب برایم ناآشنا بودند، اما وقتی به سخنان عیسی در انجیل متی رسیدم، چیزی در درونم تغییر کرد.
سخنان او درباره بخشایش، محبت به دشمنان و اعتماد به خدا، عمیقا مرا تحت تاثیر قرار داد.
ناگهان آن زن را به یاد آوردم که در مسیر مهاجرت با او آشنا شده بودم.
آیا این همان عیسی بود که او درباره اش صحبت می کرد؟
از آن روز به بعد، هر وقت فرصتی پیدا می کردم، انجیل می خواندم. گاهی پنهانی مطالعه می کردم، چون خجالت می کشیدم علاقه ام را برای همسرم توضیح بدهم.
هرچه بیشتر می خواندم، بیشتر دلم می خواست بدانم.
به ویژه رفتار عیسی با انسان هایی که طرد شده بودند، رنج می کشیدند یا از گذشته خود شرم داشتند، برایم جالب بود. او آنها را کنار نمی زد، بلکه با محبت و مهربانی به سراغشان می رفت.
با این حال، هنوز آماده ایمان آوردن نبودم.
وقتی همه چیز در حال فروپاشی بود
چند سال گذشت و شرایط زندگی ما دشوارتر شد.
مشکلات مالی، نگرانی درباره آینده و فشارهای زندگی در غربت، کم کم بر رابطه من و همسرم تاثیر گذاشت. بیشتر بحث می کردیم و من احساس خستگی، ترس و تنهایی داشتم.
روزی رسید که فکر کردم شاید زندگی مشترکمان از هم بپاشد.
یک شب، بعد از روزی بسیار سخت، سخنی از عیسی در انجیل متی به یادم آمد:
«بیایید نزد من، ای تمامی زحمتکشان و گرانباران، و من شما را آرامی خواهم بخشید.» (متی ۱۱:۲۸)
تنها نشستم و شروع به گریه کردم.
برای نخستین بار، مستقیم با عیسی مسیح دعا کردم.
گفتم:
«عیسی، نمی دانم واقعا صدای مرا می شنوی یا نه. درباره تو شنیده ام و سخنانت را خوانده ام، اما هنوز پرسش های زیادی دارم. اگر تو خدای زنده هستی، خواهش می کنم به ما کمک کن. دیگر توان تحمل این همه فشار را ندارم. زندگی خودم و خانواده ام را به دستان تو می سپارم.»
آن شب اتفاق خارق العاده ای نیفتاد. نه صدایی شنیدم و نه رویایی دیدم.
اما چیزی در درونم شروع به تغییر کرد.
کم کم به جای اینکه خودم را تسلیم ترس کنم، بیشتر دعا می کردم. به خواندن کتاب مقدس ادامه دادم و آرام آرام یاد گرفتم درباره چیزهایی که کنترلی بر آنها نداشتم، به خدا اعتماد کنم.
با گذشت زمان، شرایط زندگی ما بهتر شد. توانستیم راه هایی برای حل مشکلاتمان پیدا کنیم و امید دوباره به خانه ما برگشت.
من باور داشتم عیسی به دعایم پاسخ داده است. نه فقط به این دلیل که کمکمان کرد از مشکلات عبور کنیم، بلکه چون قلب مرا تغییر داده بود.
فهمیدم دیگر تنها به دنبال کمک خدا نیستم. می خواستم خود او را بشناسم.
به گناهانم اعتراف کردم، به عیسی مسیح ایمان آوردم و او را به عنوان خداوند و نجات دهنده زندگی ام پذیرفتم.
دو سال دعا برای همسرم
اما هنوز یک نفر بود که از صمیم قلب می خواستم این شادی را با او شریک شوم: همسرم.
وقتی برای نخستین بار درباره ایمانم با او صحبت کردم، تعجب کرد. یادآوری کرد که خودش به خدا باور ندارد و پرسید آیا تمام بحث هایی را که درباره دین داشتیم، فراموش کرده ام؟
برای همه پرسش هایش پاسخی نداشتم.
اما می دانستم در قلب من چه اتفاقی افتاده است.
تصمیم گرفتم به جای بحث و جدل، برایش دعا کنم.
از عیسی می خواستم کمکش کند تا خودش حقیقت را بشناسد. دعا می کردم او هم همان محبت و آرامشی را تجربه کند که زندگی مرا تغییر داده بود.
دو سال برایش دعا کردم.
گاهی ناامید می شدم. همسرم همچنان درباره مسیحیت پرسش داشت و ایمان مرا شریک نبود. اما هر وقت به یاد آن زن می افتادم که در مسیر افغانستان تا ترکیه با حوصله با من صحبت کرده بود، سعی می کردم من هم با همسرم همان قدر صبور باشم.
کم کم او نیز درباره چیزهایی که می خواندم سؤال می کرد. گاهی با هم بخش هایی از کتاب مقدس را می خواندیم و درباره آنها صحبت می کردیم.
تا اینکه بعد از دو سال، روزی همسرم به من گفت که به عیسی مسیح ایمان آورده است.
نمی توانم شادی آن روز را با کلمات بیان کنم.
مردی که زمانی باور داشت خدایی وجود ندارد، حالا خودش قدم در مسیر ایمان گذاشته بود.
آن روز با هم دعا کردیم و خدا را برای محبت و صبوری اش شکر گفتیم.
خانواده ای زیر چتر محبت خداوند
امروز زندگی ما بدون مشکل نیست. هنوز با سختی ها روبه رو می شویم، اشتباه می کنیم و گاهی نگران آینده هستیم.
اما تفاوت بزرگی وجود دارد.
دیگر بدون امید با مشکلات زندگی روبه رو نمی شویم. با هم دعا می کنیم، کتاب مقدس می خوانیم و تلاش می کنیم در تصمیم هایمان از خداوند هدایت بخواهیم.
وقتی به گذشته نگاه می کنم، آن دختر جوانی را به یاد می آورم که وقتی برای نخستین بار درباره عیسی شنید، خندید.
انجیلی را به یاد می آورم که اتفاقی میان کتاب های همسرم پیدا کردم. شبی را که با اشک از عیسی کمک خواستم و دو سالی را که برای ایمان آوردن همسرم دعا کردم.
آنچه زمانی اتفاقاتی جدا از هم به نظر می رسید، امروز برایم یادآور این است که خداوند چگونه با صبر و محبت در زندگی ما کار می کرد.
من باور دارم عیسی مسیح در روزهایی که زندگی ما در آستانه فروپاشی بود، صدایم را شنید. زمانی که امیدی نداشتم، به من امید بخشید و یادم داد که محبت او از تمام ترس هایم بزرگ تر است.
امروز من و همسرم زیر چتر محبت و حفاظت خداوند عیسی مسیح زندگی می کنیم.
و هر بار که به این سفر فکر می کنم، سخن یوشع را به یاد می آورم:
«اما من و خاندان من، خداوند را عبادت خواهیم نمود.» (یوشع ۲۴:۱۵)
تمام جلال از آن عیسی مسیح باشد.
Discover Their Stories
Explore the personal testimonies of Afghan Christians and discover how their journeys have led them to faith, hope, and a new life in Jesus Christ.

از ترس تا ایمان، سفر ما با عیسی مسیح
دختری افغان پس از ترک افغانستان همراه همسرش، در مسیر مهاجرت با زنی آشنا شد که برای نخستین بار از عیسی مسیح با او سخن گفت. آنچه ابتدا برایش عجیب و خنده دار بود، به پرسش هایی عمیق تبدیل شد. پیدا کردن اتفاقی یک انجیل و دعایی از دل ناامیدی، زندگی او را تغییر داد. دو سال بعد، همسر خداناباورش نیز به عیسی مسیح ایمان آورد و زندگی تازه ای را در کنار هم آغاز کردند.

بوی خوش حلوا
خاطره یک بشقاب حلوا در سیزده سالگی، آغاز پرسش های او درباره خدا بود. پرسش هایی که او را به سال ها مطالعه، تردید و سرانجام خداناباوری کشاند. اما هدیه غیرمنتظره یک انجیل در ترکیه، مسیر زندگی اش را تغییر داد. این شهادت، روایت سفری طولانی از ترس و انکار تا شناخت عیسی مسیح و تجربه محبت خدای پدر است.
.avif)
آیا صدایم را می شنوی؟
جلیل بودا پس از سال ها جست و جوی حقیقت، از بی ایمانی به شناخت عیسی مسیح رسید. او پس از گرویدن به مسیحیت، به دست طالبان زندانی و شکنجه شد. در تاریک ترین روزهای زندان، زندگی اش را به مسیح سپرد و آزادی خود را پاسخی به دعایش می داند. این شهادت، روایت ایمان، امید و قدرت بخشایش در زندگی اوست.

از کلیسای افغانستان حمایت کنید
سخاوت شما امکان فراهمسازی آموزش، منابع و ایجاد جامعهای برای ایمانداران افغان در سراسر جهان را فراهم میکند. هر هدیه، تأثیرگذار است.