.avif)
آیا صدایم را می شنوی؟
آیا صدایم را می شنوی؟
من در یک روستای کوچک افغانستان، در خانواده ای با باورهای سنتی بزرگ شدم. از کودکی آنچه درباره خدا و دین می شنیدم، بدون پرسش می پذیرفتم. اما وقتی در پانزده سالگی برای ادامه تحصیل به کابل رفتم، زندگی ام تغییر کرد.
آشنایی با دوستانی که دیدگاه های متفاوتی داشتند و مطالعه کتاب های فلسفی، پرسش های زیادی در ذهنم ایجاد کرد. به تدریج ایمانم به خدا را از دست دادم و به این باور رسیدم که انسان باید تنها با عقل و توان خودش زندگی کند. حتی گاهی با کسانی که باورهای دینی داشتند، با خشم و تحقیر برخورد می کردم.
در همان سال ها، از طریق یکی از دوستانم با یک برادر مسیحی افغان آشنا شدم. کنجکاو بودم بدانم چرا او مسیحی شده است. ملاقات های ما ادامه پیدا کرد و کم کم با هم کتاب مقدس می خواندیم و درباره ایمان مسیحی گفت و گو می کردیم.
چیزی که بیش از همه مرا تحت تاثیر قرار داد، محبت و صمیمیت او بود. برخلاف آنچه از کودکی درباره مسیحیان شنیده بودم، در رفتار او نه قضاوت می دیدم و نه محکومیت، بلکه محبت و پذیرش.
روزی وقتی از مشکلات خانواده ام و بیماری پدرم برایش گفتم، از من اجازه خواست برایمان دعا کند. هنگام دعای او نتوانستم جلوی اشک هایم را بگیرم. احساس می کردم برای نخستین بار کسی دردهای درونی مرا می فهمد. آن روز پرسشی در دلم شکل گرفت: آیا واقعا خدایی زنده وجود دارد که صدای مرا بشنود؟
از آن پس با علاقه بیشتری کتاب مقدس را مطالعه کردم. زندگی عیسی مسیح، محبت او به گناهکاران و انسان های طرد شده و دعوتش به بخشایش، قلبم را لمس کرد. به تدریج فهمیدم که عیسی مسیح برای گناهان ما بر صلیب جان داد و از مردگان برخاست تا ما از طریق او بخشایش و نجات پیدا کنیم.
هنوز پرسش ها و تردیدهایی داشتم، اما می خواستم پیرو عیسی باشم. سرانجام تصمیم گرفتم تعمید بگیرم و در خانه همان دوست مسیحی، در جمع کوچکی از ایمان داران، مخفیانه تعمید گرفتم.
ایمان در تاریک ترین روزهای زندگی
پس از سقوط افغانستان به دست طالبان در سال ۲۰۲۱، تصمیم گرفتم کشور را ترک کنم. پیش از آنکه موفق شوم، یک شب در ایست بازرسی طالبان بازداشت شدم. آنها برنامه کتاب مقدس و پیام های مسیحی را در تلفنم پیدا کردند و فهمیدند که مسیحی شده ام.
حدود نود روز زندانی بودم. در این مدت بارها بازجویی و شکنجه شدم. مرا با سیم برق می زدند، زیر آب سرد نگه می داشتند و در سرمای زمستان در قفس های بیرون زندان رها می کردند.
روزهایی بود که دیگر هیچ امیدی به زنده ماندن نداشتم. فکر می کردم زندگی ام به پایان رسیده است.
یک روز در حمام زندان زانو زدم و با تمام وجود دعا کردم. به عیسی مسیح گفتم:
«خداوندا، من این راه را انتخاب کرده ام، اما هنوز در دلم تردیدهایی دارم. اگر تو همان خدای زنده ای هستی که درباره ات خوانده ام، اگر برای نجات ما بر صلیب جان دادی و از مردگان برخاستی، امروز زندگی ام را به دستان تو می سپارم. اگر صدای مرا می شنوی، مرا از اینجا نجات بده.»
با اشک دعا کردم و به سلولم برگشتم.
حدود یک هفته بعد، یکی از افراد طالبان به دیدنم آمد و گفت تلاش می کنند مرا از زندان بیرون کنند. باورکردنی نبود. در جایی که هیچ امیدی به آزادی نداشتم، ناگهان روزنه ای از امید پیدا شده بود.
مدتی بعد از زندان آزاد شدم.
من آزادی خود را پاسخ خدا به آن دعا می دانم. در تاریک ترین روزهای زندگی ام، وقتی دیگر هیچ امیدی نداشتم، باور پیدا کردم که عیسی مسیح صدای مرا شنیده و تنهایم نگذاشته است. آن تجربه اعتمادم به او را عمیق تر کرد.
زندگی تازه در مسیح
اما بزرگ ترین تغییری که عیسی مسیح در زندگی من ایجاد کرد، تنها رهایی از زندان نبود. او قلب و نگاه مرا به انسان ها تغییر داد.
در گذشته فردی خشمگین و انتقام جو بودم. اگر کسی به من آسیب می رساند، به دنبال فرصتی برای تلافی می گشتم. اما از زمانی که با تعالیم عیسی آشنا شدم، آموختم که ببخشم و حتی به کسانی محبت کنم که به من بدی کرده اند.
وقتی خبر مسیحی شدنم در روستای ما پخش شد، بعضی از اطرافیان خانواده ام را طرد کردند و به آنها آسیب رساندند. بخشیدنشان آسان نبود، اما به کمک ایمانم توانستم آنها را ببخشم. بعدها حتی به بعضی از همان افراد، زمانی که گرفتار مشکلات شدند، کمک کردم.
این تغییر برای من یکی از بزرگ ترین نشانه های کار خدا در زندگی ام است. کسی که زمانی از انتقام گرفتن لذت می برد، امروز می خواهد با محبت و بخشایش زندگی کند.
اکنون در ایالات متحده امریکا زندگی می کنم و در کنار برادران و خواهران ایمانی ام خداوند را پرستش می کنم. هر روز تلاش می کنم رابطه ام با عیسی مسیح عمیق تر شود و محبت او در رفتار و زندگی ام دیده شود.
وقتی به گذشته نگاه می کنم، می بینم خداوند چگونه از طریق محبت یک دوست، مطالعه کتاب مقدس، دعا و حتی سخت ترین روزهای زندان، مرا قدم به قدم به شناخت خودش رساند.
امروز با تمام وجود شهادت می دهم که عیسی مسیح زنده است. او نجات دهنده من است و باور دارم که در تاریک ترین لحظات زندگی ام صدای مرا شنید.
داستان آرام کردن طوفان به دست عیسی در انجیل مرقس، فصل چهارم، آیات ۳۵ تا ۴۱، همیشه مرا به یاد روزهای زندان می اندازد. شاگردان در میان طوفان ترسیده بودند، اما عیسی همراهشان بود.
من نیز آموخته ام که ایمان به معنای نداشتن ترس و سختی نیست، بلکه اعتماد به حضور خداوند در میان آنهاست.
«تا زمانی که عیسی مسیح در قایق زندگی من باشد، قایق من غرق نخواهد شد.»
تمام جلال از آن خداوند باشد.
Discover Their Stories
Explore the personal testimonies of Afghan Christians and discover how their journeys have led them to faith, hope, and a new life in Jesus Christ.

از ترس تا ایمان، سفر ما با عیسی مسیح
دختری افغان پس از ترک افغانستان همراه همسرش، در مسیر مهاجرت با زنی آشنا شد که برای نخستین بار از عیسی مسیح با او سخن گفت. آنچه ابتدا برایش عجیب و خنده دار بود، به پرسش هایی عمیق تبدیل شد. پیدا کردن اتفاقی یک انجیل و دعایی از دل ناامیدی، زندگی او را تغییر داد. دو سال بعد، همسر خداناباورش نیز به عیسی مسیح ایمان آورد و زندگی تازه ای را در کنار هم آغاز کردند.

بوی خوش حلوا
خاطره یک بشقاب حلوا در سیزده سالگی، آغاز پرسش های او درباره خدا بود. پرسش هایی که او را به سال ها مطالعه، تردید و سرانجام خداناباوری کشاند. اما هدیه غیرمنتظره یک انجیل در ترکیه، مسیر زندگی اش را تغییر داد. این شهادت، روایت سفری طولانی از ترس و انکار تا شناخت عیسی مسیح و تجربه محبت خدای پدر است.
.avif)
آیا صدایم را می شنوی؟
جلیل بودا پس از سال ها جست و جوی حقیقت، از بی ایمانی به شناخت عیسی مسیح رسید. او پس از گرویدن به مسیحیت، به دست طالبان زندانی و شکنجه شد. در تاریک ترین روزهای زندان، زندگی اش را به مسیح سپرد و آزادی خود را پاسخی به دعایش می داند. این شهادت، روایت ایمان، امید و قدرت بخشایش در زندگی اوست.

از کلیسای افغانستان حمایت کنید
سخاوت شما امکان فراهمسازی آموزش، منابع و ایجاد جامعهای برای ایمانداران افغان در سراسر جهان را فراهم میکند. هر هدیه، تأثیرگذار است.